تبليغاتX
بستری با هزاران گل



از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد:

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .

كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست



تقدیم به عــــــــــــزیز دلم

دوستت دارم





نوشته شده توسط رها در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 14:5 | لینک ثابت |



گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

 

 


نوشته شده توسط رها در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 0:16 | لینک ثابت |





نخواهم بی تو یارا زندگانی * نه آسانی نه کام این جهانی
نترسم چون ترا بینم ز دشمن * و گر باشد زمانه دشمن ِ من

اگر راهم سراسر مار باشد * بَرو صد آهنین دیوار باشد

همه آبش بود جای نهنگان * همه کوهش بود جای پلنگان

سمومش باد باشد صاعقه میغ*نبارد بر سرم زان میغ جز تیغ

به جان تو که زان ره برنگردم * وگر چونانکه برگردم نه مَردم

اگر دیدار تو باشد در آتش * نَهم دو چشم بینا را بر آتش

ره وصلت مرا کوتاه باشد * سه ماهه راه گامی راه باشد


نمونه ای از ویس و رامین







نوشته شده توسط رها در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 22:1 | لینک ثابت |



 

 



 ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
  روز ناز تو گذشته ست بدو نیز مناز

 

ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بِهُشی 
سَز دار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز

 

کار دنیای فریبنده همه تاختن است
  پسِ دنیای فریبندۀ تازنده متاز

 

گِرد گردان و فریبانت همی برد چو گ

 تا چو چوگانت بکرد این فلک چوگان باز

 

باز گرد از بد و بر نیک فراز آر سر

 به خرد کوش ، چو دیوان چه دَوی باز فراز

 

خرد آغاز جهان بود تو انجام جهان
   باز گرد ، ای سَرَه انجام ، بدان نیک آغاز

 

علمــــــــــــا را که همی علم فروشند ببین
 به رُبایش چو عقـــــاب و به حریصی چو گراز

 

هر یکی همچو نهنگیّ و ز بس جهل و طمع

دهن علم فراز و دهن رشـــــــــــــــوت باز

گرش پنهانک مهمان کنی از عامّه 

طبع ساز و طربی یا بیش و رود نواز

 

مِی ِ جوشیده حلال است سوی صاحب رأی 
 شـــــافعی گوید شطرنج مباح است بباز

 

صحبت کودکک ساده زنخ را مالک

نیز کرده است تو را رخصت و داده است جواز

می و قیمار و لواطت به طریق سه امام
 مر تو را هر سه حلال است ، هلا سر بفراز

 

اگر این دین خدای است و حق این است و صواب 
   نیست اندر همه عالم نه مُحال و نه مجاز

 

لاجرم خلق همه همچو امامان شده اند

یکسره مسخره و مطرب و طرّار و طناز

 

دانش آموز و سر از گرد جهالت بفشان 
راستی ورز بکن طاعت و حیلت مطراز

 

شوم چنگال چو نشپیل خود از مال یتیم
نکِشد گر چه ده انگشت ببُرّیش به گاز

 

ور بپرسیش یکی مشکل گویدت به خشم
 سخن رافضیان است که آوردی باز!

 

به سؤال تو چون درماند گوید به نَشاط 

بر پیمبر صلواتی خوش خواهم بِآواز!

 

صبر کن بر سخن سردش زیرا کان دیو
 نیست آگاه هنوز ، ای پسر از نرخ پیاز

 

سخن حکمتی ای حجت زرّ خرد است
 بآتش فکرت جز زرّ خرد را مگداز

 

نــــــــــــــــــــاصر خســــــــــــــــــرو

 

 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 23:27 | لینک ثابت |

 

 

 

شايد خطا كردم ... 

و تو بي آن كه فكرغربت چشمان من باشي ... 

نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي ... 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ...

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت ... 

و بعد از رفتنت ... 

رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد ... 

و گنجشكي كه هر روز ...  

از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت ... 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد ... 

و بعد از رفتن تو ... 

آسمان چشمهايم خيس باران بود ... 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد ... 

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ... 

كسي حس كرد ... 

من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد ... 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ... 

و من با آنكه مي دانم ...

تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد ... 

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ... 

ای کاش می شد برگردی ... 

    ای کاش ... ...

 

 

 

نوشته شده توسط رها در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

 

 

 

 

                       بحری است عشق و عقل ازو بر کناره ای

                               کــــــــــــــــــار کنارگی نبود جز نظاره ای

                 در بحر عشق عقل اگر راهبر بـــــــــــــــدی

                                هـــــــــــــــــرگز کجا فتادی ازو بر کناره ای

                       وانجا که بحر عشق درآید به جان و دل

                                    عقل است اعجمی و خرد شیرخواره ای

                            در پرده وجود ز هستی عدم شوند

                                          آنها که ره برند درین پـــــــــــرده پاره ای

                               بسیار چاره می طلبی تا که سرّ عشق

                                           یک دم شود به پیش تو چون آشکاره ای

                                 گر صــــــــد هزار سال در ین ره قدم زنی

                                               تا تو تویی تو را نتوان کرد چــــــــاره ای

                                 تو درد عشق خود چه شناسی که چون بود

                                                     تا بر دلت ز عشق نیاید کــــتاره ای

                                        در هر هـــــــــــــــزار سال به برج دلی رسد

                                                   از آسمان عشق بدین سان ستاره ای

 

 

 

 

نوشته شده توسط رها در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

 

 

 

 یکی از اساسی ترین پندارهای نادرست نسل بشر این است که همه گمان می کنند می دانند عشق چیست و هیچ کس به کاوش عشق نمی پردازد .همه گمان می کنند می دانند عشق چیست و هیچ کس لزومی به چشیدن طعم عشق نمی بیند .

 

چنین است که عشق از جهان رخت بربسته . عاشقانی وجود دارند تهی از عشق . پدر و مادرها به عشق ورزیدن به فرزندانشان وانمود می کنند . فرزندان به عشق ورزیدن به پدر و مادرها وانمود می کنند . زنان و شوهران وانمود می کنند  ـ وانمود و فقط وانمود .این گونه نیست که آنان این کار را آگاهانه انجام دهند ممکن است از آن کاملاً ناآگاه باشند.

باید از همان آغاز به همه گفته شود که عشق بزرگترین هنر زندگی است ، زیرا عشق بزرگ ترین سِحر ، بزرگترین معجزه است ... تو نباید از کناز عشق ساده بگذری . باید عشق را بکاوی و تا ژرفای آن رخنه کنی . باید هنر عشق ورزیدن را بیاموزی . عشق یک هنر است ... عشق نه استعدادی ویژه ، بلکه نیرویی نهان است . از این رو ممکن است که کل بشریت سرانجام روزی بتواند به اوج عشق برسد و در چنین روزی است که بشر به راستی متولد می شود . ما هنوز در دورانی پیش از این رویداد واقعی نهانی به سر می بریم .

 

این رویداد هنوز رخ نداده است

 

نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 13:3 | لینک ثابت |







ای دل مبتلای من شیفتۀ هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو

رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران
چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو

نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم
عشق تو و بلای جان ، جان من و وفای تو

باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل
گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو

پرده ز روی بر فکن زانکه بماند تا ابد
جملۀ جان عاشقان مست می لقای تو

جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست
نی که محقری است خود کی بود این سزای تو

چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا
گاه و بگاه نیستی سرمه ز خاکپای تو

گر ببری به دلبری از سر زلف جان من
زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو

  
 
 
 
 


نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 13:50 | لینک ثابت |




 


                                            پیام من عشق است




پیامی ساده که هیچ پیچیدگی ندارد .هیچ آیین و تشریفات ، اصول اعتقادی و هیچ نظریه ای فلسفی ندارد.

پیام من رویکردی است ساده و مستقیم به زندگی . واژۀ کوچک عشق می تواند در بردارندۀ این پیام باشد.
مسئله این نیست که عاشق چه کسی باشی یا این که عشقت را نثار چه کسی کنی .مسئله این است که تو بیست و چهار ساعت شبانه روز عاشق باشی ، درست همانگونه که نفس می کشی .

عشق نیز چون نفس کشیدن به موضوع و مخاطب نیازی ندارد . تو گاهی در کنار دوستی نفس می کشی ، گاهی زیر سایه ی یک درخت و گاهی درون یک استخر .

عشق ورزیدنت نیز باید اینگونه باشد . عشق باید درونی ترین هستۀ نفس کشیدن باشد.باید چون نفس کشیدن طبیعی باشد .

در حقیقت ، عشق همان ارتباطی را با روح دارد که نفس کشیدن با بدن.



                                                اشــــــــــــــــــو

 

 

 



Image hosted by TinyPic.com




نوشته شده توسط رها در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 13:8 | لینک ثابت |



با من زندگی کن و عشق من باش

تا با هم همۀ لذت ها را تحقق بخشیم

تا درّه ها ، بیشه ها و مزرعه ها ، جنگل ها

بیا کوه های بلند را باور کنیم



و من برای تو بستری با هزاران دسته گل عطرآگین از گل های سرخ خواهم ساخت

 








نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 4:29 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

یکی هست و جز او نیست . یکی هست ، خوب و دوست داشتنی و گر بخوانیدش ، آمدنی .
یکی هست در اینجا و اکنون ، دریابیدش که خوشبختی و رهایی در اوست . به یاد آوریدش واز یاد نبریدش .
او را بخوانید و جز او را نخوانید . ببینیدُ بشنویدش ، و جز او را نبینیدُ نشنوید .
ببوییدش ، بجوییدش ، بخوریدش و بنوشیدش.
همراه او باشید و جز او را یار نباشید . فریاد بزنیدش زیرا که او ، تنها نجات بخش شماست . با او بیامیزید و به چیزی نیامیزید . به سوی او بروید و از پیش او نروید .
خود را رها کنید و او را پیدا کنید .
خود را از یاد ببرید و او را به یاد آورید .

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پیوندها
شعر و آرش
باورم کن
قالب وبلاگ بلگفا

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com

parsir.com

Copyright (C) 2007, http://ashegherahaii.blogfa.com. all right reserved.
Design by Yas-Design